امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

نوروز 94، اولین بهارت مبارک پسرم

سلام عزیزم بالاخره سال 93 به پایان رسید و سال 94 آغاز شد  اولین عید نوروزت مبارک گلم  انشالا همیشه مثل بهار سبز و باطراوت باشی. لحظه سال تحویل ساعت 2:15 نصف شب بود و شما خواب بودی، وقتی برای شیرت بیدار شدم حدود بیست دقیقه به سال تحویل مونده بود که بابایی رو بیدار کردم و با هم برنامه تی وی رو نگاه کردیم و عید رو به هم تبریک گفتیم، بابایی همون موقع به من و شما عیدی داد منم برای اولین بار تو عمرم عیدی دادم! خیلی خوب شد که اولین عیدی زندگیم رو به عزیزترینم دادم مامان جون و بابا جون طبق معمول هر سال برای سال تحویل رفته بودن مشهد، ما هم تصمیم داشتیم بریم که خانواده بابایی هفته قبل از عید اومدن خونمون و دیداری...
19 فروردين 1394

نه و ده ماهگی نازنازم

سلام شیرین تر از عسل خوبی مامانی؟ الان که دارم این مطلب رو مینویسم ازت دورم و کلی غصه دارم, ایشالا تا دو ساعت دیگه حرکت میکنم که بیام پیشت. بعد از کلللی بررسی و سنجیدن جوانب به این نتیجه رسیدیم که با خودم نیارمت مهد محل کارم, هم دلم نمیومد صبح زود بیدارت کنم و تو هوای سرد بیارمت بیرون از خونه, هم میترسیدم خدای نکرده مریض بشی, هم اینکه فکر میکردم دو تا مربی نمیتونن همزمان به ۷_۸ تا بچه برسن, درسته که خودم میتونستم بهت سر بزنم ولی اذیتهاش برات بیشتر بود! خلاصه قرار بر این شده که صبح ها مامان جون بیاد خونمون و تا ساعتی که میخواد بره مدرسه پیشت بمونه و بعد از اون یه خانوم مهربون که از آشناها هستش بیاد و ازت نگهداری کنه تا زمانیکه مامان ج...
17 اسفند 1393

هشت ماهگی نفسم

سلام عزیزدلمممم بسلامتی هشت ماهت تموم شد و وارد ماه نهم شدی پسر نازم این ماه با کلی خبر جدید همراه بود؛ اولین خبر اینکه: رویش مروارید خوشگلت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــارک مامانی چهارشنبه 93.10.17 خونه مامان جون بودیم که یکم نق نق میکردی، حدس زدم از خارش لثه ت باشه، رفتم دستامو شستم و اومدم لثه هات رو ماساژ بدم که دیدم یه مروارید سفید ناز جوونه زده، انقدر ذوق کردم و بلند گفتم مامانننننن دندون امیرصدرا دراومده، هورااااااااااااا، بعدش فورا زنگ زدم به بابایی و خوشحالش کردم، بابایی هم مدام میگه صدرایی نیش برنجی. ایشالا قراره همین روزا مامان جون برات آش دندونی بپزه گل نازم خبر دوم اینکه: الهی من ف...
22 دی 1393

هفت ماهگیت مبارک مهربونم

سلام امیرصدرای نازم پنجشنبه بیستم آذر ماه شما بسلامتی هفت ماهگیت تموم شد و وارد هشت ماه شدی عسلم انقد شیطووون شدی که نگو، هر چیزی رو ببینی میخوای خودتو بهش برسونی و بگیریش، همه تلاشتم برای رسیدن به هدفت میکنی، قربون پشتکارت بشم من عزیزم، همش دلت میخواد جنس های مختلف رو امتحان کنی، مثلا پارچه، کاغذ، پلاستیک و ... تازگیا اسباب بازی هاتو دوتایی برمیداری هی میزنی به هم و کیف میکنی و میخندی، عاشق ریشه های فرش هستی و همش دوست داری بکشیشون. خدانکنه یه آشغال کوچولو روی فرش باشه، سریع پیداش میکنی و با اون انگشتای ناز کوچیکت میگیری میاری بالا مهندسیش میکنی، عاشق تبلت و لپ تاپ، وقتی بابایی یا من داریم کار میکنیم همینطور زل میزنی تو مانیتور و ...
21 آذر 1393

نیم ساله شدنت مبارک عزیزم

سلام خوش اخلاق مامان نوزدهم آبان ماه شما بسلامتی شش ماهگیت تموم و وارد هفت ماهگی شدی، خیلی خوشحالممم که داری زودی بزرگ میشی، این شش ماه در کنار همه سختی هاش بهترین روزای عمرم بود، به عقیده من بچه داری شیرین ترین سختی دنیاست، یه دنیااااا مسوولیت داره ولی آدم همه اون سختی ها رو به جون میخره تا کنار عزیزترینش نفس بکشه، تو هم عزیزترین منی قربونت برم از روزهای شش ماهگیت بگم که درست روز عید غدیر بود که وارد شش ماهگی شدی، ناهار رفتیم خونه مامان جون، باباجون سید نیست ولی به هممون عیدی داد و به قندعسل پنج برابر بقیه عیدی داد، ای ناقلا همه عیدی ها رو مال خودت کردی  از کارهات بگم که تازگیا یاد گرفتی زبونتو درمیاری بیرون و تا ما هم ه...
19 آبان 1393